جاذبه گردشگری متل قو

متل قو ( سلمانشهر)  مازندران

در سفری که نوروز امسال به شمال داشتم، از رامسر، عازم چالوس شدم. ساعتی بعد از نیمه شب را جهت سفر انتخاب کردم تا از خلوتی مسیر بهره مند شوم. از شهرهای رامسر، تنکابن (شهسوار)، نشتارود و عباس آباد بدون کوچکترین ازدحام و ترافیکی گذشتم اما با رسیدن به ابتدای سلمان شهر (متل قو) حیرت کردم. گویی این شهر خواب ندارد. با اینکه در ازدحام مانده بودم اما از زنده بودن شهر لذت بردم. مدت زیادی طول کشید تا ازدحام این شهر را پشت سر بگذارم و پس از عبور از متل قو، باز هم خلوتی جاده بود و سکوت.

اما چه تاریخچه ای باعث شده تا نقطه ای از ساحل دریای خزر را از گوشه ای پرت افتاده و خالی از جمعیت، به معروف ترین شهر توریستی شمال ایران - بلکه معروف ترین در کل کشور - بدل کند. شهرتی که باعث می شود در فصل تابستان یا هر تعطیلات، جمعیتی بی شمار به سمت این شهر هجوم ببرند و متل قو تا حد انفجار پیش برود!

سلمانشهر یا متل قو یا ساقی کلایه

«سلمانشهر» فعلی و «متل قو»ی قدیم، یکی از زیباترین شهرهای ساحل خزر که درست در کنار دریا واقع شده و جاده اصلی ساحلی، از درون آن میگذرد. گرچه قدمت بنای این شهر به گذشته چندان دوری نمیرسد، اما با تاریخی پرماجرا همراه است که اگر کنجکاو باشید و بخواهید درباره اش بدانید، با انبوهی از داستان های عجیب و حکایات افسانه وار مواجه خواهید شد.

آن ها که برای اولین بار به متل قو پا می گذارند، حتماً در ذهن خود با سوالات متعددی درگیر می شوند. مثل این ها: بالاخره اسم این شهر چه است؟ همه می گویند «متل قو»، ولی روی تابلوی ورودی شهر نوشته «سلمانشهر» و تازه می گویند یک اسم دیگر هم دارد: «ساقی کلایه»!

این شهرت از کجا سرچشمه می گیرد؟ اینجا که یک شهر کوچک است با امکانات خیلی خیلی کم؛ ظاهراً فقط و فقط یک دریا دارد که بقیه شهرها هم دارند. پس چرا مردم برای آمدن به متل قو این قدر ولع دارند؟ چرا قیمت اجاره ویلا در متل قو این طور سرسام آور است؟ می گویند از قدیم همین طور بوده؛ از چقدر قدیم؟ و چرا؟

در سال 1380 انتشارات گفتمان در تهران، کتابی را منتشر کرد شامل مجموعه یادداشت های جمشید جوانشیر (موسس مجموعه متل قو) نوشتن خاطرات 7 سال طول کشیده بود. اکنون جمشید جوانشیر زنده نیست اما کتاب خاطرات وی، پیش روی ما باز است.

قصه جوانشیر از زبان خودش

«در سال 1303 در منزل پدری واقع در کوچه شریعتمدار رشتی خیابان صفی علی شاه در تهران متولد شدم. تحصیلات من از دبستان علمیه در خیابان هدایت نزدیک منزل مان شروع و در دبستان امیر معزی و مدرسه صنعتی و دبیرستان فیروز بهرام و سال ششم کالج البرز ادامه یافت. تا این که با فوت پدرم، پس از دادن امتحان آخر سال، تحصیلات من هم به همان ختم شد.»

پدر او در کار واردات و فروش ابزارآلات و ماشین های صنعتی سبک بود. جوانشیر بزرگ همیشه سعی می کرد پسرش را به کار وا دارد و همیشه کم ترین پولی که به او می داد در قبال کاری بود که برایش انجام می داد. جمشید جوانشیر این طرز تربیت خود و عادت به روبه رو شدن با کار و سختی ها از کودکی را، راز پیروزی های آینده اش در زندگی می دانست.

اما بخوانید از علاقه او به طبیعت، که در حقیقت همین نکته کلید آغاز داستان یک شهر تازه شد: «من از جوانی دوست دار شدید طبیعت بودم و از تماشای زیبایی های آن لذت می بردم.» او سپس از گردش های کوتاهش در تفرجگاه های آن روزگار (شمیرانات، هفت حوض، آبشار پس قلعه و...) و بعد دو سفر به خارج از تهران یاد می کند، که یکی به ارومیه بوده و دومی به شمال: «دیدن دریا و جنگل ها و زمین های سرسبز با تمام طراوت و زیبایی و رنگ آمیزی های آن، من را خیلی تحت تاثیر قرار داد و می توانم بگویم که همین سفرها، آغازی برای سفرهای متعدد بعدی و تصمیم من برای گرفتن باغ در شمال شد.»

جمشید، فوت پدرش - در حالی که او هنوز به 20 سالگی نرسیده بود- را مهم ترین و بدترین اتفاق زندگی خود می داند. اتفاقی که اولین ضربه آن ترک تحصیل و افتادن بار تامین هزینه زندگی خانواده بر دوش او بود. خوشبختانه دارایی های به جا مانده از پدر سرمایه خوبی برای او بود، ولی به اعتراف خودش عدم تجربه کافی باعث شد در آن سال ها شکست های مالی ناگواری را متحمل شود. هرچند که روح ماجراجو و ریسک پذیر او بارها به کمکش آمد و توانست هر طور شده گلیم خود را از آب بیرون بکشد.

باغ مرکبات در شمال

«آن روزها حتی هتل چالوس هم پلاژی نداشت و ما به نوشهر رفته و راهی به کنار دریا پیدا می کردیم. به ندرت هم کسی در دریا به چشم می خورد... همین سفرها هر بار من را بیش تر به این منطقه علاقه مند کرده و یکی از دلایل اصلی قبول سرمایه گذاری برای گرفتن باغ در شمال بود.»

در همین سفرها بود که شنید: «یکی از مالکین «کلارآباد» جنگل های مخروبه خود را برای تبدیل به باغ مرکبات واگذار می کند.» جوانشیر ماجراجو گرچه هیچ اطلاعی از کشاورزی نداشت، ولی تصمیم گرفت با دوستان شراکت کرده و با هم املاک مورد نظر را آباد کنند. برآوردی کردند و پس از ملاقات با مالک، معامله انجام شد. غافل از اینکه هم هزینه ها چندین برابر برآوردهای آنان است و هم مورد دیگری که بعدها فهمیدند و اصلاً کل قضیه را تحت الشعاع خود قرار داد.

محدوده ای که آن ها اجاره کردند «به معنی واقعی جنگل مخروبه» بود، چون هر سال در فصل ذغال گیری قسمت هایی از آن به کسانی اجاره داده می شد تا با اجازه جنگلبانی درختان پوسیده را قطع و به ذغال تبدیل کنند. تنها ساکنان منطقه هم در دو آبادی کوچک و کم جمعیت اقامت داشتند، که با مرکز آغاز کار متل فاصله داشتند. آن وقت ها «کلارآباد» فقط یک آبادی بزرگ به حساب می آمد و جوانشیر و گروهش برای خرید مایحتاج خود باید به عباس آباد (به فاصله 10 کیلومتری متل) می رفتند.

در عوض منطقه پر بود از پرندگان و خزندگان و گرگ و روباه و شغال و شوکا و خوک و خرس! البته برای جوانشیر که تصمیم گرفته بود در محل مستقر شده و انجام کار را شخصاً هدایت کند، جدال با پشه های خطرناک و زالو و ساس و کنه و دیگر موجودات خونخوار هیچ بود. نگرانی او از پیشرفت کار و موفقیت در انجام پروژه اش بود. در همان اوایل، یک بار که رفته بود به اهالی آبادی های نزدیک سر بزند، از یکی شان شنید: «شما عقل حسابی ندارید که از تهران بلند شدید و آمدید در جایی که ناوارد و از شرایط آن بی خبر هستید، می خواهید درخت بکارید!»

وقتی بود که هنوز در چادر می خوابید و تازه تنهایی و مشکلات فراوان کار شروع شده بود. هنوز داغ رویاهای زیبایی بود که با دوستان خود در ذهن شان بافته بودند؛ باید چند سالی می گذشت تا بفهمد حرف آن پیرمرد محلی چقدر به حقیقت نزدیک است...

متل؛ از رویا تا اجرا

کارها خوب پیش نمی رفت و جوانشیر از کارگرها راضی نبود. با این حال موفق شد مشکل پاکسازی جنگل و مبارزه با علف های هرز سرسخت شمال را حل کند. هنوز خیلی مانده بود تا نهال های مرکبات کاشته شده، ثمر بدهند. در این مدت گروهی که برای صیفی کاری آمده بودند شکست سختی خوردند و دست خالی به شهرشان برگشتند. تلاش های کاشت انواع محصولات و حتی پنبه هم بی فایده بود. البته قهرمان قصه ما این اقدامات را دست گرمی کار اصلی خود می دانست و هنوز با خیال خوش باغ مرکبات، غم به خود راه نمی داد.

موازی با رشد نهال ها، اقدامات عمرانی بسیاری صورت گرفت و مثلاً کارخانه چوب بری، موتور برق 50 کیلو وات، کلبه هایی برای استراحت کارگران و... به بهره برداری رسیدند. اما چه شد که کار آن آبادی نوپا به تاسیس متل کشید؟ جوانشیر شرح می دهد: «وقتی ما شروع به کار کردیم، در شمال سه هتل خوب بود: در رامسر و چالوس و بابلسر، که در حقیقت نزدیک به دریا بودند، نه در مجاورت آن. مشکل بزرگ آن ها هم قیمت گران شان بود که هم در قدرت مالی خانواده های متوسط نبود و هم این که خانواده های طبقات خاصی را راه می دادند، یا دست کم با دیگران برخورد خوبی نمی کردند... به فکر افتادم کاری کنم تا خانواده های متوسط، جوانان و حتی افراد مسن و بازنشسته با دریا و مزایای آن آشنا شوند. امروزه گفتن «آشنا شدن با دریا» برای اغلب افراد بی معنی به نظر می رسد، چون در فصل تابستان هرجا که راهی به دریا باشد عده ای را می بینی که در ساحل و آب مشغول تفریح و لذت هستند. اما وقتی من کار متل را شروع کردم، حتی در فصل دریا، از بابلسر تا رامسر به زحمت کسانی را می دیدید که در دریا مشغول شنا باشند!»

یک روز کنار دریا، چشم جوانشیر به دسته ای قو می افتد که داشتند شنا می کردند و محو تماشای «شکوه و زیبایی» این پرندگان، ناگهان: «نمی دانم چرا با دیدن آن ها به فکر ساختن متل افتاده و تصمیم گرفتم نام آن را هم «قو» بگذارم. نزدیک 5 ماه به عید مانده بود و با خودم فکر می کردم آیا ساختن متل و تهیه لوازم آن در این مدت عملی است؟ به خودم گفتم: تو که می خواهی از پشتکار موج ها درس بگیری، این یک مورد برای امتحان خودت بد نیست... من سفرهای متعددی به آمریکا کرده و متل های زیادی دیده بودم که هیچ کدام کنار دریا نبودند. فقط می دانستم مشخصه اصلی متل این است که مسافر می تواند اتومبیل خود را کنار اطاق پارک کند!»

مرد رویاساز با همین اطلاعات کم درباره کاری که می خواست بکند و دانش کم تر از فن ساختمان سازی، دست به کار شد و با هر زحمتی که بود موفق شد تا پیش از شروع سال نو یک سالن اجتماعات به مساحت 220 متر، 12 اتاق و دو ویلای شیک بسازد. اجاره هر اتاق 10 تومان و اجاره هر ویلا را شبی 25 تومان تعیین کرد؛ نرخی که برای خانواده های متوسط مناسب بود. سال 1338 متل قو متولد شد.

گسترش متل و آبادی

«عید آمد. صبح روز عید من با کارگران جلوی متل ایستاده و با هم صحبت می کردیم: آیا کسی این جا می آید و حاضر می شود در این اتاق ها زندگی کند؟

ساعت 11 صبح بود که به من اطلاع دادند «متل پر شده و دیگر ظرفیت خالی برای پاسخ به درخواست مسافر اجاره اتاق و اجاره ویلا نداریم!»

این یک شروع عالی برای متل و آغازی بر شکل گرفتن یک آبادی بزرگ در این منطقه بود؛ جایی که اولین متل ایران لقب گرفت و بعدها به مشهورترین شهر توریستی کشور بدل شد.

«افتتاح متل سروصدای زیادی به راه انداخت و متل قو شهرت عجیبی پیدا کرد. طوری که کم کم به صورت یک گردشگاه عمومی در تمام فصول سال در آمد و بعد هم سروکله دست فروش ها و مشاغل دیگر پیدا شد و روز به روز جمعیت بیش تر شد.»

متل قو جمعه ها خیلی شلوغ می شد و مردم از شهرهای دور و نزدیک برای تماشا و گردش به این نقطه می آمدند. همین باعث شد یک جمعه بازار محلی در آن جا شکل بگیرد و با طرح های ابتکاری جوانشیر، متل قو رفته رفته حالت یک پاتوق بزرگ را به خود گرفت. مثلاً با آماده کردن یک زمین مناسب برای مسابقه ، یک نوع کشتی محلی سنتی که فقط در جشن ها و عروسی های بزرگ اجرا می شد، به صورت هفتگی به راه افتاد. پهلوانان از شهرهای مختلف به متل می آمدند و کشتی می گرفتند و جوانشیر یک سکه طلا به برنده جایزه می داد.

این مسابقات دیری نپایید و به دلیل هجوم افراد غریبه به محل و درگیری های ناگزیر گاه و بی گاه، زود مجبور به تعطیلی اش شدند. اما دیگر میدان اصلی شهر شکل گرفته بود و خیابانی که امروز با نام «دریاگوشه» شناخته می شود، از میدان تا نزدیکای دامنه کوه های منطقه کشیده شده بود. با بالاتر رفتن آمار جمعیت هم فروشگاه هایی در میدان آبادی آغاز به کار کردند. جالب این که جوانشیر برای گسترش آبادی خود، به مدت دو سال به هر خانواده که صاحب فرزندی می شد، یک سکه طلا هدیه می کرد. اما با ازدیاد برق آسای جمعیت، مجبور شد این هدیه را بی خیال شود! اما تا سال ها پس از انقلاب هم رسم «عید مبارک گفتن» به او توسط بچه های شهر و گرفتن عیدی از جوانشیر برقرار بود.

یکی از دلبستگی های جوانشیر زیورهایی بود که به پیکر معشوق خود - متل قو- می افزود. از جمله این افزوده ها (که نمادهای متل به حساب می آمدند و تا سال ها پس از تعطیلی هم در معرض دید بودند)، باید به اسکله ساحلی 40 متری، دروازه فلزی و برج قو اشاره کرد. برج قو به ارتفاع 40 متر، نزدیک جاده بود و بالای آن طرح زیبای یک قو (که آرم متل بود) از نئون نصب کرده بودند: «این تابلو علاوه بر جنبه تبلیغی، شب ها خیلی قشنگ بود و از راه دور به چشم می آمد.»

جوانشیر به دروازه فلزی ورودی شهر هم علاقه زیادی داشت، اما چیزی که نظر مسافران را به خود جلب می کرد، مجسه های بتنی حاشیه جاده است: «بر حسب اتفاق در متل قو با مردی برخورد کردم که واقعاً هنرمند بود و در ساختن مجسمه و قالب ریزی غوغا می کرد. با دیدن نمونه هایی از کارهای او به فکر افتادم که قسمت هایی از مجسمه های تخت جمشید را کپی کرده و در مقابل متل بسازیم.»

آن مرد مجسمه ساز به شیراز رفته و از طرح هایی که نیاز داشت اندازه گیری و عکاسی کرد. نتیجه کارش هم فوق العاده از آب در آمد: «فکر می کردم برخورد با این مجموعه زیبا و تاریخی در جایی که هیچ کس انتظارش را ندارد، برای همه جالب خواهد بود؛ که همین طور هم شد... 

مصیبت مرکبات!

داستان متل قو حاشیه زیاد دارد؛ از ماجراهای ورزشی مثل راه افتادن تیم فوتبال متل، تاسیس زورخانه (ورزش باستانی) و باشگاه کشتی گرفته تا بدگویی رادیو باکو از جوانشیر و اقداماتش در منطقه، داستان شهر شدن اش بعد از سال 42، تاسیس بانک، مدرسه، دبیرستان، درمانگاه و...

اما انگار مهم ترین نکته را فراموش کردیم: سرنوشت باغ مرکبات - که اصلاً بهانه جوانشیر برای رفتن به شمال بود- چه شد؟! در این باغ حدود 14 هزار اصله نهال کاشته شده بود که بعد از گذشت چند سال، به مرحله میوه دهی رسیدند. از سال 1340 مقدار میوه ها به اندازه ای بود که مصرف کارگران و خانواده هایشان را تامین کرد. جوانشیر احساس می کرد بالاخره زمان استفاده از سرمایه گذاری طولانی اش فرا می رسد: «هفت سال کار و کوشش شبانه روزی و تا کمر در گل فرو رفتن و با پای زخمی بازگشتن... بیش از 10 میلیون تومان هزینه کردن... بزرگ ترین باغ مرکبات شمال را در آن زمان به وجود آورد. و در حالی که با یک دنیا شوق و اشتیاق منتظر دیدن نتیجه کارم بودم، شد آنچه نباید می شد...»

زمستان سال 42 چنان برف سنگینی بارید که در شمال کشور سابقه نداشت، تمام محصولات باغ را از بین برد و شاخه های درختان را شکست. البته این همه مصیبت نبود؛ ماجرا وقتی اسفناک تر شد که جوانشیر به مرور زمان متوجه شد برخلاف اظهار نظر کارشناسان وزارت کشاورزی و بنگاه جنگل ها، این منطقه اصلاً به درد کاشت مرکبات نمی خورد: «وقتی در صد هکتار جنگل حتی یک درخت بزرگ مرکبات وجود نداشته باشد، این بهترین علامت برای نامساعد بودن محیط است.»

چیزی که جمشید شکست خورده دیر متوجه آن شد و تازه حرف آن پیرمرد محلی را به یاد آورد که همان سال اول، او را از این کار برحذر کرده بود!

اولین شهرک ساحلی

حالا دیگر فقط او مانده بود و متل قواش. شهر روز به روز بزرگ تر می شد و استقبال از متل بیش تر. اما طبق یادداشت های جوانشیر، متل با وجود سرمایه گذاری بیشتر و گسترشی درخور، باز سود زیادی نداشت. تصمیم گرفت برای رهایی از قرض و قوله هایی که تمام این سال ها زیر دین شان رفته بود، زمین باغ را تفکیک کرده و در آن ویلاسازی کند. با استقبال مردم از خرید ویلا در متل قو، خیال او از بازگرداندن پول مردم و وام ها راحت شد.

راستی، حالا دیگر شهر یک اسم مخصوص به خود داشت: ساقی کلایه. «ساقی» اسم دختر جوانشیر و «کلایه» در زبان گیلکی به معنای محله است و شهرهای زیادی در گیلان و مازندران با پسوند کلایه دیده می شوند.

نکته جالب دیگر این که وقتی شهرداری ساقی کلایه و کلارآباد (به صورت اشتراکی) افتتاح شد، همسر جوانشیر یعنی بانو «پریمرز فیروزگر» به عنوان اولین شهردار زن ایران در این پست قرار گرفت. این سمت به هیچ وجه تشریفاتی نبود و به تایید اهالی قدیمی، این خانم زحمات بسیاری برای این شهر نوپا و پر دردسر کشیده است.

در مورد دوران شکوه و سرخوشی متل قو زیاد می شود گفت؛ اما این دوران هم گذشت و با آغاز تغییرات سیاسی- اجتماعی که همراه با انقلاب اسلامی تمام کشور را فرا گرفت، متل قو هم متاثر شد. یکی- دو سال پس از انقلاب، متل برای همیشه تعطیل و رفته رفته به خرابه ای متروک تغییر شکل داد. هر روز عریان تر از دیروز شد و تقریباً اسکلتی از آن باقی ماند که علف های هرز از هر گوشه و اتاقش سر برآورده بودند. با استخری گنداب گرفته، چرخ و فلک شکسته، قطار بازی پرت افتاده و «سالن نپتون» که در قلب این همه تاسیسات بود. آتش از همین جا زبانه کشید. اوایل دهه هفتاد بود؛ یک شب سرد پاییزی که متل قو با آن همه چوب که در ساختش به کار رفته بود، یک جا سوخت و خاکستر شد. متل پیش تر و در زمان اوج کار خود هم آتش گرفته بود، اما هر بار شعله ها مهار شده بودند. مثل آن دفعه که سالن اصلی سوخت و مجبور شدند سالنی دیگر بسازد؛ یکی بهتر؛ همین نپتون را که آن شب آخر، آتش از آن به تمام جسد متل مرده سرایت کرد.

نگینی از دل خاکسترها

جوانشیر در خاطرات خود بارها از چنگ اندازی و اذیت تیمسارها و قدرتمندان رژیم گذشته که به زمین های متل قو چشم طمع داشتند، نالیده است. او پس از انقلاب برای ارائه توضیحاتی درباره چگونگی تصاحب زمین ها و اموال خود به دادسرا فراخوانده شد اما در سال های بعد بخشی از دارایی های مصادره شده اش به او بازگردانده شد.

او در سال های آخر عمر هنوز هم به عمران و آبادی شهر خود (که حالا به نام «سلمانشهر» شناخته می شود) فکر می کرد و از این که 600 متر زمین ساحلی زیر خرابه های متل قدیمی قرار گرفته، ناراحت بود. در صفحات پایانی یادداشت های خود نوشته است: «در تمام استان مازندران این تنها زمینی است که در قلب شهر و کنار دریا وجود دارد. شاید کم تر کسی از ارزش آن که چون نگینی در کنار بحر خزر زیر گرد و خاک زمان رفته و لگدمال می شود، به معنی واقعی آگاه باشد و نخواهد با ایجاد تاسیسات مناسب، چهره شهر و منطقه به صورتی باور نکردنی تغییر یابد.»

حالا یک تاجر بزرگ زمین های متل مخروبه را خریده و بعد از گذشت بیش از سه دهه متروک ماندن، قرار است «نگین» مثل ققنوسی از دل خاکسترهای متل قو بیرون بیاید. بی شک با سامان گرفتن این پروژه، روح جمشید جوانشیر مردی که متل قو را به دنیا آورد، آرام خواهد گرفت.

 

غار آبی دانیال در 5 کیلومتری روستای دانیال واقع شده است، که دومین غار رودخانه ای در ایران بعد از غار قوری قلعه در پاوه شناخته شده است. فاصله غار دانیال تا روستای دانیال حدود 30 دقیقه به صورت پیاده روی است.

دهانه غار به شکل سنگی است و آب داخل غار توسط چندین چشمه تامین میشود که به علت درصد پایین محلول های موجود در آب، برای آشامیدن قابل استفاده است.

دمای داخل غار در طول ایام سال یکسان است و از ابتدای ورود به غار تا انتهای غار رودخانه ای جریان دارد که از بهم پیوستن چندین چشمه و جوی تشکیل شده است. عمق رودخانه به طور معمول از یک متر بیشتر نمیشود ولی چند مسیر در غار است که در مواقع بارندگی عبور از این بخش ها غیر ممکن میشود.

غار دانیال، استلاگمیت‌ و استلاکتیت‌هایی با قدمت چند میلیون ‌سال دارد که تشکیل هر سانتیمتر از آن ها تقریبا 100 سال به طول انجامیده است. در غار، راهروی آبی با سنگهای آهکی حل شونده در شکل های جالب، با عبور آبهای زیرزمینی شکل گرفته است.

غار دانیال دارای یک دالان اصلی به طول هزار و پانصد متر و عرض 1.5 متر میباشد. پس از عبور مسافت 100 متر از دهانه غار وارد حوضچه آب میشوید که تا شکم عمق دارد و تا انتهای مسیر شما را همراهی میکند.

بعد از 300 متر به تالار خفاش میرسید که خفاش های در بالای تالار در خوابند. در وسط این تالار تپه های بلندی واقع شده است که لازم است از آن بالا بروید و به قله برسید.

برای ادامه مسیر باید به صورت سینه خیز و پا مرغی یک مسیر تقریبا طولانی را طی کنید که در این مسیر تا مچ در آب سرد هستید. برای گذر از سیفون اول و رسیدن به سیفون دوم میتوانید غواصی کنید.

بعد از کمی پیاده روی به تالار ریزان میرسید که دارای استلاکتیت های نازک، بلند با تزیین آهکی شیری است.

هر قدر به سمت جلو پیش بروید دمای غار کمتر و آب غار سردتر و سقف غار کوتاهتر و سنگ های آن تیزتر میشود. توصیه میکنیم از همین بخش برگردید چراکه مسیر رفت و برگشت داخل غار حدودا 5 ساعت طول میکشد. در هنگام برگشت نگران پیدا نکردن مسیر نباشید چون میتوانید از جریان آب برای برگشت کمک بگیرید.

راه دسترسی به غار دانیال

از میدان مرکز شهر سلمان شهر (متل قو) وارد خیابان دریاگوشه که شوید بعد از گذر از روستای چاری به روستای دانیال میرسید. در پایان روستای دانیال و بعد از عبور از پل چوبی به جاده خاکی و تقریبا ناهموار به مساحت 2 کیلومتر دسترسی پیدا میکنید .برای راهیابی به غار لازم است مسافتی حدود یک ساعت در جنگل طی کنید. البته رعایت مسائل ایمنی الزامی است چراکه راه دسترسی به غار تقریبا سخت است و تا کنون برای چند نفر از غارنوردان در داخل غار و یا در مسیر رسیدن به غار، حادثه رخ داده است.

نام های دیگر غار دانیال، کردکوی، گرده کوه و چاری نیز میباشد.

 

دمای آب و هوای داخل غار دانیال

دمای هوا در داخل غار حدود 23 درجه و دمای آب در حدود هفده درجه سانتی گراد میباشد.

 

پوشش جانوری در داخل غار

پشه، خفاش و آبزیانی مثل قورباغه و خرچنگ در غار زندگی میکنند.

 

وسایل لازم برای پیمایش در غار دانیال

- لباس یکسره برای غار
- لباس کامل گرم برای تعویض بعد از برگشت از غار
- کلاه ایمنی
- 2 عدد هدلامپ با باتری اضافه
- کفش مناسب که بهتر است چکمه انتخاب کنید
- دستکش کار 
- دوربین ضد آب برای گرفتن عکس از داخل غار

توجه: نیازی به وسایل غارنوردی و علایم رد زنی در غار نیست

به اشخاصی که از محیط های بسته میترسند پیمایش این غار توصیه نمیشود. ماندن در ابتدای غار و لذت بردن از خنکای آب نیز لذت بخش است.